256/ خاطرات شهری 4
یادداشت های یک دانشجوی مدیریت شهری
شهر ما ، شهری چنین بود ...
شنبه ۳۰/۱۰/۹۱
سوار می شوم و متعجب از صندلی های خالیBRT در جایی کنار پنجره می نشینم و با وجدانی آسوده از سهم کمتر در آلودگی هوای این شهر به آینده روشن BRT فکر می کنم . ازدحام اتوبوس ایستگاه به ایستگاه بیشتر می شود و پیاده و سوار شدن سخت تر . بسیارند مسافرانی که شاید آنها هم به فرمان وجدان و از سر اختیار و شاید هم به اجبار به اتوموبیل هایشان مرخصی داده اند و برای فرار از ترافیک ناگزیر استفاده از تاکسی به BRT رو آورده اند. به هردلیل که باشد می تواند باعث عادت خوبی شود ولی ذهنم درگیر آن مسئله بی احترامی به شان انسانی مسافران می شود که به دلیل این ازدحام به آنها تحمیل می شود سعی می کنم به عاملان و دلایل این کاستی ها فکر نکنم اما نمی شود. به ایستگاه پل گیشا می رسم جای شکرش باقی است که اینجا معمولا تعداد زیادی از مسافران پیاده می شوند . در راه دانشکده می خواهم به آزمون فکر کنم ولی رهایم نمی کند این فکر که شان ارجح است یا وجدان !!














شهر من ، من به تو می اندیشم ...